تبليغاتX
سکوت
سکوت

تنهای من


 
کـاش می شد
مـثـل یـک " در "
بـه رفـتـن و آمـدن آدمـها ، عـادت كنیم ... !
 
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 12:22 توسط ملیکا| |


 

به امید تو دل به آسمان بسته ام، به یاد تو به آسمان نگاه میکنم،

 میبینم ستاره ها را، میشمارم تک تک آنها را. . .

 به عشق تو شبها را تا سحر بیدار میمانم، مینویسم درد دلم را،

 تا فردا برایت بخوانم.

 به هوای تو به آسمان تاریک خیره میشوم تا شاید چهره ی تو را ببینم.

 واقعیت این است که دلم برایت تنگ شده،

 حقیقت این است که دلم به انتظار دیدن تو نشسته.

 دلتنگم ستاره، دلتنگ نگاه مهربانت

 به لحظه ای می اندیشم که بتوانم پرواز کنم و به سوی تو بیایم، 

انگار که رویایی بیش نیست.

 تازه فهمیده ام که چقدر تو برایم عزیز و مقدسی، ای سرچشمه خوبیها و پاکیها.

 به هوای تو در این شب دلتنگی سر به هوا شده ام، چشمهای بهانه گیر،

 دستهای خالی، شانه های پر از نیاز، نه یک لحظه، نه یک روز

 حرف از یک عمر دلتنگیست.

 انگار عمریست که دلتنگم، ساده تر می گویم، دلم میخواهد همیشه در کنارم باشی.

 ترانه عشق در گوشم مرا به یاد لحظه های قشنگ در کنار تو بودن می اندازد،

 گاه می اندیشم به لحظه های دیدار، گاه میترسم از لحظه های دور از تو بودن.

 حرفهای قشنگت را، درد دلهای شیرینت را که در قلبم مانده برای خودم زمزمه میکنم،

 تکرار میکنم تا احساس کنم تو برایم میخوانی قصه عشق را.

 دلتنگم، به امید تو دل به آرزوها بسته ام، به یاد تو ترانه عشق را زمزمه میکنم،

 میخوانم و میدانم که دلت همیشه با من است.

 میخواهم امشب در کوچه پس کوچه ها سرگردان قدم بزنم،

 تا طلوع به من سلامی دوباره گوید و باز بنشینم در انتظار دیدن تو،

 و باز ببینم تو را و بگویم که دوستت دارم.

 یک غروب دیگر و یک شب پر از دلتنگی. کار ما عاشقان همین است،

 دلتنگی و انتظار، ولی در مرام ما بی وفایی نیست ستاره.

 به امید تو ای همنفس با تو نفس میکشم و با هر نفس عاشقانه

 میگویم که دوستت دارم ستاره.

 

 


نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 12:19 توسط ملیکا| |

xum5gomwe050snw66idt.gif

 

 

باز امشب

دلتنگی آمده تا بگوید به یادت هستم

اشکهایم جاری شده تا بگویم خیلی دوستت دارم

حس و حال مرا خودت میدانی ، آنچه که قلب مرا به این روز انداخته را  خودت میدانی

تو خودت میدانی چقدر برایم عزیزی ،  

می دانم که می دانی.

در لحظه دیدارمان چه عاشقانه نگاه می کنی به چشمانم

وقتی فکر میکنم به آن لحظه نفس میگیرد این قلب خسته ام

وقتی فکر میکنم به تو را داشتن،با خود میگویم ای کاش که زودتر تو را داشتم

تو مرواریدی هستی پنهان در اعماق قلب زندگی ام

که زیبا کردی با حضورت زندگی مرا ،

عاشقانه کرده ای صحنه بی پایان، لحظه ها را

دلتنگی آمده تا بگوید همیشه در قلب منی

عشق تو در دلم غوغا کرده تا بگویم تا ابد مال منی

ناز نگاه تو ،  برق نگاه زیبایت نرفته از جلوی چشمهایم

هنوز گرمی دستهایت ،گرم نگه داشته دستهایم را

هنوز احساس میکنم در کنارمی

نفسهایم آمده تا بگوید به عشق تو است که زنده ام

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 11:17 توسط ملیکا| |

34zde1xekvfwolnuqvrs.gif 

گفت می خوام برات یه یادگاری بنویسم

. گفتم:کجا ؟ گفت : رو قلبت . گفتم مگه می تونی ؟ گفت : آره سخت   نیست ، آسونه. گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه. یه خنجر برداشت . گفتم این چیه ؟ گفت :      هیسسسسس. ساکت شدم . گفتم :

بنویس دیگه ، چرا معطلی . خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت . دوست دارم دیوونه. اون رفته ، خیلی وقته ، کجا ؟ نمی دونم . اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 11:14 توسط ملیکا| |

31c3y1v20n8t0y8zior.jpg
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 11:14 توسط ملیکا| |

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 11:11 توسط ملیکا| |

اي آنكه جز درگاهت گريز گاهي نيست

اي آنكه غير لطفت پناهي نيست

اي آنكه نجاتي جز درگاه رحمتت نيست

اي آنكه پشيمانان از گناه رو به سوي او آرند

اي آنكه متحيران عالم به او پناه برند

اي آنكه كسي توكل و اعتماد جز به تو نمي كند

اي آنكه كسي جز به تو اميد ندارد

اي آنكه خطاكاران به عفو و بخشش او چشم طمع دارند

اي انكه اهل يقين به او آرام دل يابند

اي آنكه اهل توكل بر او اعتماد مي كنند

اي بهترين كسي كه بر او عرض حاجت كنند

اي بهترين كسي كه شكر و ستايش او گويند

اي بهترين كسي كه به درگاهش دعا كنند...

براي عرض حاجت به درگاه تو آمده ايم

گفتي بخوانيد مرا تا اجابت كنم شما را...

اين تو  و اين دست خالي من...

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 22:22 توسط ملیکا| |

پناهم بده اي صداي شبانه

پناهم بده اي غزل اي ترانه

پناهم بده اي غم خوب اهلي

پرم كن پر از گريه اي بي بهانه

پرم كن ز حسي كه ديدار يك گل

پر و بال پروانه را مي گشايد

پرم كن پر از حال خوب چكاوك

در آن لحظه كه دلنشين مي سرايد

من از جنس برگم ، من از نسل باران

پناهم بده اي سر آغاز رويش

من از سمت عشقم من از روح هستي

پناهم بده اي صفاي نيايش

بيا عشق بيا عشق به ايثار از خود گذشتن پناهم بده

بيا عشق بيا عشق به دنياي ديوانه گشتن پناهم بده

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 22:20 توسط ملیکا| |

...
 

برو و پشت سرت را هم نگاه نکن ،

از تو بیزارم ، بهانه هایت را برایم تکرار نکن

حرفی نزن ، بی خیال ، اصلا مقصر منم ، هر چه تو بگویی ، بی وفا منم!

نگو میروی تا من خوشبخت باشم ،

نگو میروی تا من از دست تو راحت باشم...

نگو که لایقم نیستی و میروی ،

نگو برای آرامش من از زندگی ام میروی....

این بهانه ها تکراریست ، هر چه دوست داری بگو ، خیالی نیست....

راحت حرف دلت را بزن و بگو عاشقت نیستم ،

بگو  دلت با من نیست و دیگر نیستم!

راحت بگو که از همان روزاول هم عاشقم نبودی ،

بگو که دوستم نداشتی و تنها با قلب من نبودی

برو که دیگر هیچ دلخوشی به تو ندارم ،

از تو بدم می آید و هیچ احساسی به تو ندارم

سهم تو، بی وفایی مثل خودت است که با حرفهایش خامت کند،

در قلب بی وفایش گرفتارت کند ، تا بفهمی چه دردی دارد دلشکستن!

برو، به جای اینکه مرحمی برای زخم کهنه ام باشی ،درد مرا تازه تر میکنی !

حیف قلب من نیست که تو در آن باشی ،

تمام غمهای دنیا در دلم باشد بهتر از آن است که تو مال من باشی....

حیف چشمهای من نیست که بی وفایی مثل تو را ببینند ،

تو لایقم نیستی ، فکرنکن از غم رفتنت میمیرم!

برو و پشت سرت را هم نگاه نکن ، برو و دیگر اسم مرا صدا نکن

بگذار در حال خودم باشم ، بگذار با تنهایی تنها باشم ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 22:18 توسط ملیکا| |

همين حالا خداحافظ گذشته

نميخوام مثل هم باشه دو روزم

شكستم اين همه تكرارها رو

بذار يادم بره هر چه كه بوده

به جز خورشيد و ماه ومهربوني

تمام خاطرات و همه ناپختگي هاي جووني

توهم  دلهره احساس ترديد

تو فصل موندنم جايي نداري

همين حالا بهار آرزومه

خزون و غصه معنايي نداره

زندگي رو ميشه ديد با نگاهي تازه تر

ميشه هستي رو شناخت، چه قشنگ اين سفر

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 22:16 توسط ملیکا| |

بوسه یعنی وصل شیرین دولب

بوسه یعنی عشق دراعماق شب

بوسه یعنی مستی از مشروب عشق

بوسه یعنی آتش گرمای تب

بوسه یعنی حس طعم خوب عشق

طعم شیرینی به رنگ سادگی

بوسه آغازی برای ما شدن

لحضه ای با دلبر تنها شدن

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 21:37 توسط ملیکا| |


جلوی من قدم برندار،شاید نتوانم دنباله روی خوبی باشم.

پشت سرم راه نرو،شاید نتوانم راهروی خوبی باشم.

کنارم راه بیا و دوستم باش..

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 21:31 توسط ملیکا| |

 
زندگی زيباست زشتی ‌های آن تقصير ماست

                در مسيرش هرچه نازيباست آن تدبير ماست

زندگي آب رواني است روان مي‌گذرد..........

                 آنچه تقدير من و توست همان می ‌گذرد

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 15:46 توسط ملیکا| |



گفتم : خدای من ، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برایت بگویم و بگریم ، در آن لحظات شانه های تو کجا بود ؟ گفت: عزیز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی . من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟ گفت : عزیزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند ،اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود . گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 12:23 توسط ملیکا| |

* فاصله دخترك تا پيرمرد يك نفر بود.

روي نيمكت چوبي، روبروي يك آبنماي

سنگي، كنار هم نشسته بودند.

پيرمرد از دخترك پرسيد:

- غمگيني؟

- نه.

- مطمئني؟

- نه.

پيرمرد گفت:

- پس چرا گريه مي كني؟

- دوستام منو دوست ندارن.

- چرا؟

- چون قشنگ نيستم.

- قبلا اينو به تو گفتن؟

- نه.

پيرمرد لبخندي زد و گفت:

- ولي تو قشنگ ترين دختري هستي كه تا به حال ديده ام.

- راست مي گي؟

- از ته قلبم آره.

دخترك بلند شد پير مرد رو بوسيد

و به طرف دوستاش دويد، شادشاد.

                 ***

چند دقيقه بعد، اشك هاش رو پاك كرد

كيفش رو باز كرد عصاي سفيدش رو بيرون

آورد و رفت

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 11:56 توسط ملیکا| |

آه....

 

چه نا عادلانه ترازویم کج میشود به گوشه ای

.

.

.

ترازو را در قلب خویش دوباره به پا میکنم

مرگها یک طرف.. زندگیها در طرف دیگر

خنده دار است که در حجم قیاسی باشد این دو را

دنیا را میبینم

سراسر رنج و ناکامی

جدال خیر و شر همچنان ادامه دارد

و شر.. پیشتاز میدان است

چه حوصله ای دارم من

لحظات اندک زندگی را به تمامی ان مرگها میفروشم

میفروشم و میروم

بگذار خیر و شر به جدال باشند

بگذار تا دنیا دنیاست.. شر بتازد

کوزه را به رودخانه پرتاب میکنم با همه محتویاتش

 

و شیر جه ای میزنم در ان

 

لا جرعه مینوشم..

تا فراموش شوم

حتی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 11:41 توسط ملیکا| |

مرا با سوز جان بگذار و بگذر

اسیر و ناتوان بگذار و بگذر

چو شمعی سوختم از آتش عشق

مرا آتش به جان بگذار و بگذر

دلی چون لاله بی داغ غمت نیست

بر این دل هم نشان بگذار و بگذر

مرا بایک جهان اندوه جانسوز

تو ای نا مهربان بگذار و بگذر

دو چشمی را که مفتوح رخت بود

کنون گوهر فشان بگذار و بگذر

در افتادم به گرداب غم عشق

مرا در این میان بگذار و بگذر

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 17:32 توسط ملیکا| |

...
عاشق نیستم ولی عاشقین رو دوست دارم
گاهی ساده ترین کلمات نیز از

ذهنم می گریزد و جز سلام

یارای گفتن هیچ حرفی ندارم و

سکوت بیانگر حرف هایی میشود

که سالیانیست گفتنش برایم

آرزوست میگویند ، همه میگویند

سکوت یعنی هیچ حرفی اما من

می گویم سکوت یعنی فریاد

فریادی پر از احساس
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 17:30 توسط ملیکا| |

Seri 32-8.jpgدر این میان به دنبال کسی می گردم تا حرف دلم را برایش بازگو کنم . اما وقتی که از همه چیز و همه کس و همه چیز نا امید می شوم به خلوت ترین مکان پناه می برم و به دور از چشم دیگران اشک می ریزم .اشکهایی که بیان کننده ی دردهای درونی ام هستند .
....................................
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 17:28 توسط ملیکا| |

ابر


خسته ام از حبس دیوار و قفس


خسته ام از حجم سنگین نفس


خسته ام از ابر و باران و غبار


از طلوع و از غروب این دیار


 

خسته ام از دیدن هر منظره


از طبیعت در درون پنجره


خسته ام از رفت و آمدهای دور


از کویر و دشت و صحرا و عبور


خسته ام از خستگی و سادگی


خسته ام از عشق از دلدادگی



نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 17:22 توسط ملیکا| |

من به تنهایی او می نگرم

به صدای دل او گوش کنید

 

آن صدای عشق است

آن همان احساس است

گل احساس به قلبش روئید

 

           تو چرا منتظری

 

تنگ آب آشتی

آن کنار دل توست

قطره ای عاطفه از تنگ چکید

 

آه،ای کاش

بوی احساس در این خانه ی دل می پیچید...

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 22:21 توسط ملیکا| |

 

و اما عشق.....

عشق یعنی مستی و دیوانگی

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی سر به دار آویختن

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی در فراغش سوختن

عشق یعنی قطره و دریا شدن

عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی لحظه های ناب ناب.........

نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 14:6 توسط ملیکا| |

غرور ای ناجی رحمت تو با من پا به پایی کن

به هنگام سقوط من تو در من خود نمایی کن

نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 13:50 توسط ملیکا| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 فال حافظ - فروشگاه اينترنتي - قالب وبلاگ